تبلیغات
دنیا را داستان ها ساخته اند نه اتم ها!

بازی روزگار

جمعه 19 خرداد 1391 11:48 ق.ظ

نویسنده : معین
ارسال شده در: دست نوشته های من ،
روزگار دارد تو را ازمن میگیرد
وقت خداحافظیست و دستان تو دستانم را میگیرد
با دیدن نگاه مظلومانه ات بغض گلویم را میگیرد
اما
غرور جلوی گریه ام را میگیرد
ذلم همچنان پیش توست اما پاهایم راه سفر را در پیش میگیرد
سوار اتوبوس که میشوم مسئول بار وسایلم را میگیرد
در ان همهمه ی تنهایی خواب وجودم را فرا میگیرد 
و تنها در انجاست که بار دیگر دستان تو دستانم را میگیرد
یک نفر شانه هایم را تکان میدهد ، از خواب میپرم و شاگرد اتوبوس بلیطم را میگیرد
وقتی به دور از همهمه به سرپناه تنهاییم میرسم ، تازه انجاست که دلم میگیرد
و این اخرین چیزیست که امروز میگیرد
اما فردا ، باز رورگار بازیش را از سر میگیرد...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 19 خرداد 1391 12:11 ب.ظ