تبلیغات
دنیا را داستان ها ساخته اند نه اتم ها!

ارزو

پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390 12:26 ب.ظ

نویسنده : معین
دخترك شش ساله بود. صورتی سفید و گرد و چشمهایی مشكی و گیرا داشت. با موهایی كه از هر دو طرف بالای گوشهایش بسته شده بودند. عاشق ستارهها بود
و هر شب از پنجره اتاقش به آسمان سیاه شب چشم میدوخت و ستارهها را یك به یك نگاه میكرد و به همه ستارهها لبخند میزد.

لبخندی كه روی لبهای كوچكش جاری میشد و گونههایش را به سمت بالا میبرد. آن شب مثل شبهای دیگر بود. دخترك با شنیدن دوازدهمین كوكوی ساعت روی دیوار به رختخواب رفت. خواست بخوابد، اما یاد فرشته خواب دیشب و شب قبل از آن افتاد.

با خودش گفت كه اگر آن فرشته زیبا را با بالهای سفید و چوبدستی طلاییاش دید، دیگر آرزوی دیدن خدا را نمیكند تا فرشته كمی بیشتر در خوابش بماند. با خودش فكر كرد بهتر است آرزوی یك عروسك بكند و به این امید به خواب رفت. در خواب دوباره آن فرشته را دید كه باز هم میخواست یكی از آرزوهایش را برآورده كند. دخترك بیصبرانه گفت: «میخواهم...» اما نتوانست حرفش را تمام كند. دخترك كمی فكر كرد و به فرشته نگاه كرد. فرشته مهربان بود و لبخندهای مهربانانه میزد.

دخترك با دلهره و آرام گفت كه آرزوی دیدن خدا را دارد و چشمهایش را بست تا رفتن فرشته را نبیند؛ اما فرشته نرفت و آینهای سفید را كه دورش گلهای قرمز با برگهای سبز نقاشی شده بود، به دخترك داد .

دخترك در آینه نگاه كرد.جز صورتش چیزی ندید. به چشمهایش خیره شد. درون چشمهایش نوری درخشید. دخترك خندید و شاد شد. صبح زودتر از زنگ ساعت از خواب برخاست. تمام روز در دلش چیزی میدرخشید كه یك آن خنده را از لبهایش برنمیداش



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -