تبلیغات
دنیا را داستان ها ساخته اند نه اتم ها!

صف

چهارشنبه 17 فروردین 1390 11:27 ق.ظ

نویسنده : معین
ارسال شده در: پند اموز ،
بارون بدجوری به صورتش می خورد.سرش رو بالا گرفت و مأیوسانه نگاهی به صف طویل اتوبوس انداخت.صدایی گفت:ببخشید آقا!ساعت چنده؟ مرد برگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت و بی حوصله گفت:پنج. با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف افتاد.جمعیتی که توی اتوبوس بودند کمی جابجا شدند:بیا تو آقا...یه نفر جا داره! مرد برگشت و نگاهی به پیرمرد انداخت و یک قدم عقب کشید:شما بفرمایید پدر جان! پیرمرد سوار شد.صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به مرد آرامش می داد. باز هم بارون می بارید اما این بار مرد نفر اول صف بود...


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 6 اسفند 1390 02:55 ب.ظ