تبلیغات
دنیا را داستان ها ساخته اند نه اتم ها!

دخترک کبریت فروش

یکشنبه 7 فروردین 1390 01:26 ب.ظ

نویسنده : معین
ارسال شده در: دست نوشته های من ،
ای کاش سرم ها تمام نمیشدند.‏ این ارزوی من رو ی تخت درمانگاه بود برای تخت بغل دستی که سرمش به سرعت تمام رو به اتمام بود.‏
از پشت پرده چشمهایش پیدا بود که با نگاه مظلومانه اش ملتمسانه بالا را مینگریست و من زیر چشمی اسمان را در نگاهش میدیدم ولی بالای سر من جز سقف غبار الود گچی چیزی نبود.‏
صدای سرفه هایش از صدای پرندگان در نم نم باران بهاری دلنشین تر بود.‏
جرات در درونم نمودار سینوسی را طی میکرد.‏ از پشت پرده ای که فقط چشمها پیدا بود.‏
باید سر صحبت را باز میکردم، اما اگر ان سوی پرده پدری سبیل کلفت نشسته بود چه؟
اگر برادری غیرتی خواهرش را میپایید؟
اگر مادری تسبیح به دست از ایمه ی اطهار شفای عاجل دخترش را میطلبید چه؟
اگر حلقه ای بر دست داشت چه؟
اگرها جرات را از من می ربودند‏ ولی مشکل اصلی پرده ها بودند پرده هایی از جنس یاءس که هر بیماری را بیمارتر میساخت.‏
تنها صدایی که در ان هیاهو میشنیدم صدای گرم سرفه هایش بود صدایی که برای من سرشار از عشوه و غمزه و دلبری بود‏
فکری به ذهنم رسید سرفه ها تنها صدایی بودند که از نزدیک قلب می امدند صدایی که زبان و لب ها از هجای ان عاجز بودند پس شروع کردم به سرفه.صدای سرفه هایمان در هم میپیچید مانند همهمه ی گنجشکها روی درخت. حتی قاب دیوار هم دوست داشت انگشتش را از روی دهانش بردارد و دستش را مشت کند و جلوی دهانش بگیرد و از ناظران خواهش کند که سرفه کنند.‏
اما این احساس تنها درون من تعریف شده بود چرا که از حرکات و چهره ی دیگران معلوم بود که سرفه را صدایی ازار دهنده میپندارند.‏
هردو ساکت شدیم.‏
همه نگرانی ام از سرعت سرم او بود که رو به اتمام بود.‏
سکوتی سنگین بر فضا حاکم شد. و او تنها به اسمان مینگریست و من به اسمان نگاهش. محو پرواز در اسمان نگاهش بودم ، لحظه ای به خود امدم سرمم را دیدم که در حال اتمام است سرم او مدتها بود که تمام شده بود اما چرا من نفهمیدم با فریادی عاجزانه پرستار را صدا زدم و با چشمهای خیسم او را نشانش دادم پرستار یکه خورد همه دکترها را صدا زد بالای سرش امدند همه معطوف او بودنداما دیگر او روی زمین نبود.‏
پرده ها کنار رفتند جامه ای پرچاک و پر خاک بر تن داشت نه از پدر خبری بود ،نه برادر و نه مادری که از ایمه ی اطهار طلب شفای عاجل کند و نه حلقه ای بر انگشتان پینه بسته اش.‏
سوزشی در دستم احساس کردم،چشمانم سیاهی رفت چشم که باز کردم اسمان را دیدم که با سرفه هایش میگفت
من هم دوستت دارم.‏         




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 15 فروردین 1390 10:42 ب.ظ