تبلیغات
دنیا را داستان ها ساخته اند نه اتم ها!

اعتراف

جمعه 24 مرداد 1393 07:41 ب.ظ

نویسنده : معین
بیشتر از دوسال است که دستم به قلم نرفته است .
نمیدانم آلوده ی چه شده ام که قادر به نوشتن نیستم.
دیگر کلمات با من غریبگی میکنند و به سراغم نمی ایند.
شاید این مرگ تدریجی دست نوشته هایم است.
آرزویم اتاقی کوچک با میز و صندلی و قلم و کاغذ است امکانات امروز مرا از خواسته ام دور میکنند...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 24 مرداد 1393 07:48 ب.ظ

شباهت من و سهراب

جمعه 2 تیر 1391 10:54 ق.ظ

نویسنده : معین
ارسال شده در: طنز ، شعر ، دست نوشته های من ،
جفتمون نمیدونیم که چرا میگویند "اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست."


دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: شباهت من و سهراب ، طنز ،
آخرین ویرایش: - -

تکرار

پنجشنبه 1 تیر 1391 04:37 ب.ظ

نویسنده : معین
ارسال شده در: دل نوشته های من ،
 من همان راهبرم
که راهی مانده
من همان بال و پرم
به زمین در مانده
من همان بی ثمرم
که هزاران پسرم
همه از جنس من اند
من همان بیمارم
که طیبان دلم
همه از جنس من اند
منم ان سنگین دل
که به ان کودک معصوم نوازش دادم
منم ان ابر سیاه
که به دهقان زمین وعده ی بارش دادم
منم ان کوردلی
که چو روشن دلی از عرض خیابان گذراند
از همه جور زمان
به دلش هیچ نماند
دل من دریایی است
گرچه کوچکتر از ان چشمه ی پاک
اشک من سیلابی است
گرچه ارام تر از شبنم خاک



دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: تکرار ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 1 تیر 1391 04:46 ب.ظ

حرفی به دلم مانده

دوشنبه 22 خرداد 1391 07:26 ب.ظ

نویسنده : معین
ارسال شده در: دل نوشته های من ،
حرفی به دلم مانده
 کس نیست در این وادی
تا بشنود اندوهم
 از غصه ی ازادی
حرفی به دلم مانده 
 از زندگی شهری
هر روز خراب از قبل 
 نامش شده ابادی
حرفی به دلم مانده
هر روز عزاداری؟
در پشت کدامین روز
خاموش شده شادی
حرفی به دلم مانده
اشکی به دو چشمانم
بغضی به گلو 
 مادر
ما را ز چه رو زادی






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 22 خرداد 1391 07:47 ب.ظ

بازی روزگار

جمعه 19 خرداد 1391 11:48 ق.ظ

نویسنده : معین
ارسال شده در: دست نوشته های من ،
روزگار دارد تو را ازمن میگیرد
وقت خداحافظیست و دستان تو دستانم را میگیرد
با دیدن نگاه مظلومانه ات بغض گلویم را میگیرد
اما
غرور جلوی گریه ام را میگیرد
ذلم همچنان پیش توست اما پاهایم راه سفر را در پیش میگیرد
سوار اتوبوس که میشوم مسئول بار وسایلم را میگیرد
در ان همهمه ی تنهایی خواب وجودم را فرا میگیرد 
و تنها در انجاست که بار دیگر دستان تو دستانم را میگیرد
یک نفر شانه هایم را تکان میدهد ، از خواب میپرم و شاگرد اتوبوس بلیطم را میگیرد
وقتی به دور از همهمه به سرپناه تنهاییم میرسم ، تازه انجاست که دلم میگیرد
و این اخرین چیزیست که امروز میگیرد
اما فردا ، باز رورگار بازیش را از سر میگیرد...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 19 خرداد 1391 12:11 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 82 1 2 3 4 5 6 7 ...